دو ساله شدي بهشت من
سلام عشقققققم
هم امسال هم سال گذشته، سال كه نو ميشه من به فكر تولدت هستم تاااا بيستم ارديبهشت، قشنگترين تاريخي كه تقويم من به خودش ديده 


الهي قربونت بشم كه انقدر زود داري ماشالا بزرگ ميشي، اين دو سال خيلي زودتر از اونيكه فكرشو ميكردم گذشت، خيلي خوبه كه داري جلو چشمام هر روز رشد ميكني، كارهاي جديد ميكني و حرفهاي جديد ميزني، تجربه هاي جديد پيدا ميكني و واسه خودت مرد ميشي. اما ميدونم خيلي دلم براي كوچولو بودنات تنگ ميشه، براي همين هميشه سعي ميكنم از وجودت و از بزرگ شدنت لذت ببرم، از روزيكه به دنيا اومدي تا همين لحظه هر شب وقتي ميخوابي كلي نگات ميكنم و خيلي اوقات اشك تو چشمام جمع ميشه تا خوابم ببره، درست از همون روز سلامتي و عاقبت بخيريت در صدر دعاهاي منه 


روز يكشنبه نوزدهم ارديبهشت 95 ساعت 23:50، حال و هواي عجيبي داشتم و مدام همين ساعت و دقيقه توي دوسال پيش رو تصور ميكردم، در نهايت فقط ميتونم بگم شكر ... شكر ... شكر بخاطر بودنت و سلامتيت و شاديت، خيليييي خوشحالم كه تو انقدر بچه شادي هستي و بيشتر اوقات در حال خنديدني، الهي كه هميشه بخندي معناي زندگي من 
هفته قبل از تولدت با يه عموي مهربون رفتيم باغ ايراني تا عكساي خوشگل ازت بندازيم، انقدر اونجا شيطوني و بدو بدو ميكردي كه فكر نميكردم عكساي خوبي ازش دربياد ولي كاملا برعكس عكسهات عااالي شدن، خيلييي دوسشون دارم، همچنين يه كليپ خيلي خوشگل از عكسهات هم درست كرده بودن كه اونم عالي بود و توي تولدت پخش كرديم. جشن تولدت رو پنج شنبه همون هفته گرفتيم، يه جشن خودموني با حضور مامان جون بابا جون، دايي جون و زندايي و عمو جون (متاسفانه بقيه خونواده بابايي نتونستن بيان)، عصر تو خونمون جمع شدن به صرف كيك و شربت و ... شام هم همگي دست جمعي رفتيم رستوران و خيلي خوب بود 
من و بابايي برات يه ماشين خريديم و كلي پليس بازي كرديم كه تا قبل از اون نبينيش، همون روز كه خونه مامان جون بودي و قرار بود با اونا بياي بابا رفت ماشينتو آورد. وقتي وارد خونه شدي و ديديش چنان ذوقي كردي كه نگووو، بابا هم از عكس العملت فيلم گرفته ... حالا ديگه مگه از ماشين پياده ميشدي 


















دو ساله شدي بهشت من 
